قرنها پیش هیوم اسکاتلندی به ریش قائلان به ضرورت علی از ته دل خندید.همین خنده بود که چرت جزمی کانت معصوم را پاره کرد. بعد از آن بسیاری از فلاسفه محترم- یا به خاطر تاء تانیث، محترمه- تلاش کردند تا این مساله را ماست مالی کنند و آبروی ریخته جناب علیت را اعاده نمایند.
سالیان طولانی گذشت تا اینکه ناگهان مکانیک کوآنتوم، سر از جیب جهان زیراتمی بیرون آورد.این بار با شگفتیهایی چند، که تلخ تر از خنده کذایی هیوم بود.
مکانیک کوآنتوم، دو اصل انفصال و طفره را مسلم می گرفت. انفصال می گوید که حرکت الکترونها کانگرویی است، یعنی جهشی.الکترون لحظه ای در نقطه A ولحظه بعد در نقطه B است، بدون اینکه فاصله مابین نقطه A و B را بپیماید.
و طفره هم بیان می دارد که جابجایی الکترون از مداری به مدار دیگر کاملا تصادفی و غیر قابل پیش بینی است.
این دو اصل،ضربه نیرومندی بودند بر پیکره نحیف جناب علیت که از اصول بدیهی ذهن ما نیزبه حساب می آید. از اینجاست که این ضربه ها نه تنها تن علیت، بلکه ساختمان ذهنی ما را نیز دچار پریشانی و اضطراب می کنند.
سوال: آیا می شودساختار منطقی ذهنمان را عوض کنیم و با منطقی متفاوت که در آن طفره و تصادف و جواز تناقض از بدیهیات باشند، نظاره گر جهان پیرامون خویش باشیم؟
آیا اگر ذهنمان مانند ماشین از پیش برنامه ریزی شده باشد، با جایگزینی برنامه ای جدید، نمی توان به این مقصود رسید؟
ذات حقیقی و ذات اسمی
ارسطو اشیا را متشکل از «جوهر» و «عرض» می دانست. جوهر ماهیتی است که بدون نیاز به موضوع در خارج تحقق می یابد،اما عرض برای تحقق خارجی اش نیاز به موضوع دارد.(به ابهامات نهفته در این تعاریف دقت کنید! البته اینها آخرین تعاریفی است که حضرات فلاسفه اسلامی متاخر بیان فرموده اند).اما جوهر و عرض از کجا پیدایشان شد؟
کل ماجرا برمی گردد به دگرگونی و تغیر،که بشر همواره با آن درگیر بوده.اگر تغییر را قبول کنیم، در آنصورت مثلا Aدر زمانt2،دیگر A در زمان t1 نخواهد بود، و این با فهم عرفی ما نمی سازد، و اگر سکون را قبول کنیم، باز دوباره به اشکال بر می خوریم، چون ما عملا پیرامون خود تغییر و دگرگونی را بطور کاملا محسوس و مشهود نظاره گریم.(تولد و مرگ-جوانی و پیری- جابجایی مکانی و...)
از اینرو بود که ارسطو مقوله جوهر و عرض را مطرح کرد. یعنی اشیا دو بعد دارند: یک بعد ثابت و ماندگار بنام جوهر و یک بعد متغیر و بی ثبات بنام عرض. جوهر عبارت است از ذات شیئ که تغییر نمی کند مگر با حرکت دفعی و آنی که در اینصورت ذات دگرگون میشود و شیئ، دیگر آن شیئ قبلی نیست، و اعراض که همان صفات و خصوصیات ظاهری اشیائند و با حرکت تدریجی دگرگون می شوند. بر این مبنا، علم حقیقی و معرفت قابل اعتنا آن است که متعلقش، جوهر حقیقی شیئ باشد. از این رو، علم ما به اعراض تعلق ندارد، چون اعراض دائما در تغییر و دگرگونی اند.
جناب ارسطو صفات ذاتی را آفاقی قلمداد می کرد، یعنی معتقد بود عینیت خارجی دارند. اما مخالف نظر او، جان لاک بود که این اوصاف را ذهنی می پنداشت.
لاک قائل به دو ذات بود: ذات حقیقی و ذات اسمی.
ذات حقیقی همان جوهر حقیقی شیئ است که دگرگون میشود و دائما در حال تغییر است.(با حرکت جوهری ملاصدرا مقایسه شود) از این رو ذات حقیقی قابل شناخت نیست.
می ماند ذات اسمی. ذات اسمی مجموعه اوصاف و خواصی است که ما انسانها بر اساس علایق و نیازها و ساختار زبانی و کنشهای فردی و اجتماعی، بر اشیاء حمل می کنیم تا کارهای روزمره مان را سر و سامان دهیم. علم ما به همین ذات اسمی تعلق می گیرد و اساس طبقه بندی اشیاء از همین جاست.
بنابراین، ذات اسمی لاک همان ذات حقیقی ارسطوست، با این تفاوت که ارسطو آنها را عینی و جناب لاک عزیز، آنها را ذهنی قلمداد می کند.