حکمت متعالیه از زبان آغاز می کند. ماهیت و وجود را در یک گزاره وجودی ( گزاره ای که محمول آن کلمه وجود است) مورد بررسی قرار می دهد. استدلال می کند که این دو مفهوم از هم متمایزاند، یا به اصطلاح فلسفی " وجود زائد بر ماهیت است".
این حکمت می خواهد از طریق تحلیل گزاره های زبانی نهایتا به این حقیقت برسد که کدامیک از دو مفهوم " ماهیت" و " وجود" اصیل اند. یعنی کدامیک مابه ازاء خارجی دارند. استدلال می کند که هر دو نمی توانند اصیل باشند وگرنه دچار تسلسل می شویم و ماهیت هم نمی تواند اصیل باشد چون این مستلزم آن است که پیشاپیش وجود آن را مفروض بگیریم و این یعنی اصالت وجود، و دست آخر نتیجه می گیرد که وجود اصیل است.
سوال اینجاست که آیا امکان پذیر است از طریق تحلیل گزاره های زبانی، حکمی درباره جهان خارج کرد؟
در وهله اول اینگونه به نظر می آید که گزاره ها روگرفتی از جهان خارج اند. این همان "نظریه تصویری زبان" است که ویتگنشتاین بسط و گسترش داد. اما این نظریه هیچگاه به ذهن ملاصدرا خطور نکرد. یعنی در اصل ملاصدرا ، خود ندانست که همچین موضعی را در پیش گرفته است.
حکمت متعالیه پیشاپیش با این فرض آغاز می کند که یک گزاره وضعی از امور ممکن را در جهان خارج به تصویر می کشد و سپس از طریق تحلیل می خواهد اصالت وجود را به اثبات برساند.
حال پرسش این است که آیا نقد ویتگنشتاین بر "نظریه تصویری زبان" می تواند خطری برای حکمت متعالیه محسوب شود یا نه؟ این موضوع نیاز به پژوهشی جدی دارد.
اخلاق از نظر ويتگنشتاين
اصولا اخلاق و حوزه هاي مربوط به آن از متن عامه مردم برمي خيزند. اينطور نيست كه معدودي مصلح و جامعه شناس و اديب و روشنفكر بيايند و يك چارت اخلاقي را تنظيم كرده در اختيار عوام قرار دهند. همين خاستگاه عوامانه دين و اخلاق است كه به آن اعتبار و هويت مي بخشد و آنرا همه پسند مي سازد. از اينرو در دوره هاي شكوفايي عقلاني بشري است كه جمعي انديشمند و روشنفكر و فيلسوف اين گزاره هاي برخاسته از عقل عرفي را مورد بررسي قرار مي دهند و در اين بررسي است كه علومي چون كلام و فلسفه دين و فلسفه اخلاق پديد مي آيند. اما اينكه دستاوردهاي كلامي و فلسفي در اين باب تا چه حدي نظر عوام را به خود مشغول مي سازند خود بحثي مفصل است. اما آنچه كه به نظر مي آيد اين است كه ايمان حقيقي شخص را نمي توان با تعدادي برهان عقلي- فلسفي متزلزل ساخت. بنابراين مي توان گفت مباحث كلامي- فلسفي راجع به دين و اخلاق، مباحثي است كه ميان خواص قوم مطرح بوده و هيچ ربطي به زندگي عامه مردم ندارند.
پيش فرض ويتگنشتاين در بندهاي 6.41 تا 6.421 رساله، مشابه همان چيزي است كه در بالا بيان شد. او خاستگاه طبيعي خدا، دين و اخلاق را در مد نظر دارد. چيزي كه يكي از درخشانترين و اساسي ترين وجوه تمدن بشري از دير باز تاكنون بوده است. ويتگنشتاين امور متعالي چون خدا، دين و اخلاق را چيزهايي ميبيند كه بشر همواره با آنها سروكار داشته و عوام نيز آنها را بعنوان حقايق غايي مورد احترام قرار داده اند. بنابراين با پيش فرض قرار دادن اين امور بعنوان حقيقتي در تاريخ زندگي آدمي، بدنبال روشن كردن اين موضوع است كه آيا اين امور چيزهاي دم دستي در جهان خارج مثل بقيه چيزها هستند ويا بيرون از آن.
ويتگنشتاين جهان را جهان امور ممكن قلمداد مي كند. يعني هر چه كه در جهان است( اعيان) نسبتي با اشياء ديگر دارد كه مي توانست اين نسبت جور ديگري باشد، ولي اكنون از روي تصادف و رخداد اينگونه نسبتي برقرار شده است. او جهان خارج را ” چنين است“ مي خواند نه ” چنين بايد“. اين همان تفكيك ميان ” است ها“ و ” بايد ها“ است كه هيوم نيز به آن پرداخته بود.
ويتگنشتاين بيان ميدارد كه چون جهان, جهان ” چنين است ها“ است, پس” چنين بايد ها“ نمي توانند در اين جهان باشند. او مي نويسد:
…در درون جهان همه چيز همانگونه است كه هست و همه چيز همانطور رخ مي دهد كه رخ مي دهد. در درون جهان هيچ ارزشي وجود ندارد[يعني هيچ بايدي] و اگر ارزشي در درون جهان يافته مي شد ديگر ارزشي نميداشت.(6.41)[1]
او ادامه مي دهد:
اگر ارزشي يافته شود كه ارزش داشته باشد، آنگاه اين ارزش بايد بيرون ازهرگونه رخ دادن و بيرون از هرگونه چنين استي قرار داشته باشد. زيرا هرگونه رخ دادن و چنين استي تصادفي است. (6.41)
از اين بند چنين برداشت مي شود كه ويتگنشتاين”چنين است ها“ را نسبي و ”چنين بايدها“ را مطلق فرض كرده است. او معتقد است كه اخلاق و هرآنچه كه به آن وابسته است، مطلق، ثابت و جاودان است. زيرا اين چيزهاي مطلق در كاركردي ويژه، جهان ”چنين است ها“ را صورتي نا- تصادفي مي بخشند:
چيزي كه رخ دادن و چنين استي را نا- تصادفي مي سازد، نمي تواند در درون جهان باشد. زيرا اگرمي بود، خود دوباره تصادفي مي بود.
اين چيز بايد بيرون از جهان باشد.(6.41)
ويتگنشتاين پس از كشيدن خط تمايز ميان ”است ها“ و” بايدها“ بيان مي دارد كه هيچ گزاره اخلاقي اي وجود ندارد. اين به معناي نفي كامل اخلاق نيست، يعني همان چيزي كه پوزيتيويستها به غلط ميپنداشتند.
از آنرو كه ويتگنشتاين در رساله، زبان را تصوير جهان خارج ميداند(نظريه تصويري زبان) و گزاره ها را روگرفتي از امور واقع كه جهان را به تصوير مي كشند، پس اين نتيجه گيري در مورد گزاره هاي اخلاقي بي ربط نيست. چون اخلاق بيرون از جهان قرار دارد از اينرو زبان قادر به بيان آن نيست و از آنجا كه زبان عبارت است از مجموعه بيشمار گزاره، پس گزاره اي نيست كه راجع به اخلاق چيزي را بيان كند و در نتيجه هيچ گزاره اخلاقي وجود ندارد.
ازاينرو هيچ گزاره اخلاقي نيز نمي تواند وجود داشته باشد. گزاره ها نمي توانند هيچ چيز برتر را بيان كنند.(6.42)
روشن است كه نمي توان اخلاق را به قالب الفاظ درآورد.
اخلاق امر استعلايي(ترافرازنده) است.(اخلاق و زيبايي شناسي يك چيزاند). (6.421)
پوزيتيويستها از اين عبارات تفسيري نادرست به دست دادند. آنها گمان كردند كه ويتگنشتاين با اعلام اينكه هيچ گزاره اخلاقي وجود ندارد، اخلاق و دين را بي معنا و مهمل قلمداد كرده و آنها را بي ارزش و پوچ خوانده است. اختلاف نظري كه ميان شليك از بنيانگذاران حلقه وين و ويتگنشتاين درگرفت از آنجا بود كه شليك دي را محصول دوران كودكي انسان مي دانست و ويتگنشتاين شديدا با آن مخالف بود. ازبروز اين اختلافات بود كه كارناپ(از اعضاي حلقه وين) كم كم دريافت كه تفسير آنها از رساله بكلي اشتباه بوده است.
در پايان اين مقال قسمتي از متن سخنراني ويتگنشتاين را كه در باب اخلاق ايراد نموده ضميمه مي كنم تا اشتباه تفسيرهايي از اين دست مشخص گردد:
همه گرايش من و به باور من، گرايش همه انسانهايي كه كوشيده اند درباره اخلاق يا دين بنويسند يا سخن بگويند اين بوده است كه با مرزهاي زبان برخورد نمايند. اين برخورد با ديوارهاي قفسمان كاملا و مطلقا مايوس كننده است. اخلاق تا جائيكه از اشتياق به گفتن چيزي درباره معناي نهايي زندگي، خير مطلق، ارزش مطلق سرچشمه مي گيرد نمي تواند علم باشد. آنچه اخلاق مي گويد به هيچ معنا به دانش ما چيزي نمي افزايد اما اخلاق مدركي از گرايشي در ذهن آدمي است كه من شخصا از احترام عميقانه بدان ناگزيرم و هرگز آنرا مسخره نخواهم كرد.[2]

فلاسفه بزرگ
از بالا- راست: ويتگنشتاين- سارتر- نيچه- آيزايا برلين- ماركس- راسل- مور- كانت- باركلي- اير- ارسطو- كارناپ- دكارت- كوآين- واتكينز- هيوم
یک گزاره اخلاقی را می توان با عمل کردن به آن آموزش داد. اینکه احساس بیننده در حین مواجهه با آن عمل چه خواهد بود، ملاک ارزش آن عمل است. از اینرو خوب و بد تابع احساس فردی است که در برابر یک کنش خاص، واکنشی ویژه از خود نشان می دهد. این مطلب راه به نسبی گرایی می برد اما از آن گریزی نیست.
بحث بر سر نسبی گرایی به این می ماند که بپرسیم چرا ازدواج نکرده ها مجرد اند و یا اینکه چرا زمانی که حرکت می کنیم از نقطه مبداء دور می شویم!
فیلسوف و دغدغه نان
از قدیم گفته اند: « فلسفه برای آدمی نان و آب نمی شود»، بطوریکه اگر کسی وارد فعالیتهای فلسفی شود که زندگی مادی خود را تامین نماید، کاملا به بیراهه رفته است. البته این موضوع امروزه در برخی از جوامع و دانشگاهها حالت عکس به خود دیده. بطوریکه عده ای فیلسوف نما لقب« فیلسوف حرفه ای» را برای خود انتخاب کرده اند. ولی این پنداری است خام وعوام فریبانه. اصولا کسی که « حرفه» فلسفه را برمی گزیند، دیگر دغدغه اش کشف حقیقت نخواهد بود. تلاش او این خواهد بود که سخنان شگف انگیز بگوید- بدون اینکه خود به آن سخنان اعتقادی داشته باشد- تا احساسات عده ای را برانگیزد و از این طریق وجهه دانشگاهی(دریافت رتبه پرفسوری) ویا شهرت اجتماعی کسب نماید.
از جمله معدود فلاسفه ای که دغدغه راهیابی به عرصه حقیقت و پی بردن به رازهای نهفته هستی را داشت، ویتگنشتاین بود. او فلسفه را برای خود فلسفه می خواست نه برای تامین آتیه خویش. او حتی ارث پدری هنگفت خود را به اعضای خانواده خود و برخی از شعرای فقیر اطریش بخشید و زندگی کاملا زاهدانه و توام با دشواری را برای خود برگزید. او را می شود با سقراط قیاس کرد. سقراط هم از جمله فلاسفه ای بود که مسئله نان و شهرت را قبل از ورود به عرصه جذاب فلسفه برای خود حل کرده بود.
می توان گفت این دسته از فلاسفه با فلسفه زندگی می کنند. آنها در نظام فلسفی خود فرو می روند واز سر اعتقاد به کشف حقیقت زندگی ابدی می یابند.
فیلسوف شدن کار دشواری است. شخص قبل از ورود به این عرصه باید زندگی سختی را که بدنبال آن خواهد داشت در مد نظر داشته باشد. اصولا تفکر خالص با خوراک و پوشاک و شهرت نمی سازد. آنهم تفکرات و تاملات نابی که مدعی پرده برداشتن از حقایق است. آنانکه در بند انبان و شهرت اند نمی توانند فلاسفه قابلی باشند. اگر چه مدتی نیز چون ستاره سینما بدرخشند.
فلسفه زیست بوم فیلسوف است و زندگی در این زیست بوم دشوار و طاقت فرسا است. پس بهتر است قبل از ورق زدن کتب فلسفی و درگیر شدن با فلسفه و مسائل آن، نظری به خود بیاندازیم و ببینیم آیا قادر به زندگی فیلسوفانه هستیم یا نه؟ البته اگر تصمیم اینرا داشته باشیم که فیلسوف شویم!
ویتگنشتاین و تعریف او از فلسفه
ویتگنشتاین متقدم در رساله منطقی- فلسفی خویش، با رویکردی خاص، به تعریف فلسفه و فعالیتهای فلسفی می پردازد. او فلسفه را متمایز از علوم طبیعی می داند. بطوریکه معتقد است گزاره های فلسفی وجود ندارند. بلکه هر گزاره صادقی در حوزه علوم طبیعی قرار می گیرد. او می نویسد کار فلسفه ایضاح و روشنگری است. کار فلسفه این است که منطق زبان ما را روشن ساخته و از این طریق ما پی به منطق جهان ببریم. زیرا زبان آیینه ای است که جهان را در خود منعکس می سازد. او گزاره های فلسفی را مهمل و بی معنا می خواند، بطوریکه می نویسد: اگر کسی چیزی متافیزیکی گفت، تنها کافی است که به او نشان دهید به برخی از نشانه ها در گفتارش معنا نداده است.
ویتگنشتاین هدف خود را از نگارش رساله، نشان دادن مرز میان« آنچه میتوان گفت» و« آنچه نمی توان گفت» می داند[1]؛ که اولی عبارت است از گزاره های علوم طبیعی و دومی عبارت است از گزاره های متافیزیکی من جمله اخلاق. او می نویسد: آنچه را نمی توان گفت باید در موردش سکوت کرد.
این گزین گویه ها دست آویزی شد برای پوزیتیویست ها که متافیزیک را بطور کلی بی معنا می دانستند و این رای، برخاسته از تفسیر نادرست آنها از رساله بود. منظور ویتگنشتاین ازبی معنا بودن متافیزیک این نبود که باید بطور کلی کنار گذاشته شود. زیرا او توجه ویژه ای به دین و گزاره های دینی داشت. اوبه شاگرد و دوست خود، ام.اس.دروری((Drury می نویسد:« من نمی توانم مسائل را از منظر دینی نگاه نکنم».[2]
ازاینرو وی گزاره های دینی را که برخی سعی در تفسیر و تبیین عقلانی آنها داشتند و بالطبع گرفتار در افسون متافیزیک می شدند، شبه گزاره هایی می دانست که باید در عمل نشانشان داد.
حالت ذهنی چیست؟ وقتی شما درباره چیزی فکر می کنید چه اتفاقی در مغز شما رخ می دهد؟ اینها و چندین سوال دیگر سبب پیدایش مکتبی در فلسفه گردید که از آن به فلسفه ذهن تعبیر می شود. فیلسوف ذهن کسی است که بدنبال یافتن پاسخ به سوالاتی از این دست می گردد. اینکه ما می اندیشیم و راجع به جهان پیرامون خود احکامی را صادر می نمائیم، اینکه ما تصوراتی از چیزهای گوناگون در مغز خود انباشته داریم، تصوراتی از اشیائی که یا هنوز وجود دارند ویا از بین رفته اند. به واقع این تصورات در کجای مغز سه پوندی ماقرار گرفته اند؟ آیا صرفا در درون مواد شیمیایی نهفته در سلولهای خاکستری؟ و یا در میان انبوهی از نورونها؟ ویا جدای از ماده و در چیزی(ذهنی) غیرمادی؟ این مباحث مسئله قدیمی ذهن-بدن را پیش می کشد. مسئله ای که حتی امروز نیز از گرمترین مباحث در حوزه فلسفه ذهن است. دو رویکرد عمده برای پاسخ دادن به این سوال که آیا میان ذهن و بدن تفاوت بنیادین هست و یا اینکه آنها، دوامر اینهمان اند وجود دارد. دیدگاه اول دوگانه انگاری است. نظریه ای که می گوید بدن چیزی و ذهن چیز دیگری است؛ اولی مادی و دومی غیر مادی است و این دو در کنش و واکنش با یکدیگراند. این قدیمی ترین نگره ای است که به فلاسفه یونان باستان بازمی گردد و دکارت هم بر آن صحه گذاشت. دیدگاه دوم یگانه انگاری است که طرفداران آن، تمایز میان ذهن و بدن را یک سوء تفاهم زبانی می دانند و معتقداند که میان حالتهای ذهنی و واکنشهای فیزیکی بدن ما اینهمانی برقرار است. این دسته تحت تاثیر مکتب رفتارگرایی هستند که حالت ذهنی شخص را با رفتاری که از او سر می زند یکی می گیرد. آنها معتقد اند ما مغزی هستیم که تمام اندیشه ها و احساس ها وعواطف و تصورات و باورهایمان در آن مغز مادی جای گرفته است.